پیمان
نویسنده: مهدی(Bad...Boy)(سه شنبه 23/6/89 ساعت 9:11 عصر)

من اینک باز می گویم
کلامم را
و شعرم را
برایت راز می گویم
تو ای نیلوفر زیبا
تو ای تنها و بی همتا
چنان در سحر زیبای کلامت
مانده ام متفون
چنان با حرف حرف شعر تو
جدا گشتم از این گردون
که دیگر هیچ حرفی جز کلام
دوستت دارم
نمی دانم
نمی خواهم
نمی خواهم دگر این گیتی پست دغل پرور
که دیگر من تو را دارم
به استقبال تو این بی زبون آمد
برایت هدیه ایی دارد
اگر چه کوچک و کم قدر
که شاید در نظر آید
و آن جانی ست ناقابل
که در پیش تو قربان است
یکی شکرانه کوچک
برای عهد و پیمان است

تقدیم به رز کوچولو
یعنی زندگیم

حلقه دار
نویسنده: مهدی(Bad...Boy)(دوشنبه 7/11/87 ساعت 10:3 صبح)

پشت پا خوردم ز هر کس که گفت یار من است
چون که دیدم روز و شب در پی آزار من است
هر که دستی از محبت حلقه کرد بر گردنم
دیدم این دست محبت حلقه دار من است
شکسته
نویسنده: مهدی(Bad...Boy)(شنبه 21/10/87 ساعت 3:0 عصر)
اسیرم پشته این در های بسته
ببین با من چه کردی ای شکسته
تو می خواستی که شب و ازم بگیری
اون قدر حتی ، که جای من بمیری
ولی عاقبت بازی رو باختی
واسم از عشق یک ویرونه ساختی
می خوام امشب بیاد نباشم
مثل بارون عاشق بی ادعا شم
دیگه بسه واسم عشق تو داشتن
روی خاک وجودم تورو کاشتن
چه شبهایی که از عشق تو گفتم
چه حرفهایی که از مردم شنفتم
می دونستم تو هم نا مهربونی
سر عهدی که بستی نمی مونی
بزار دل خسته ای تنها بمونم
که پایان وفا شد مرگ جونم
برو ، حرفی واسه گفتن ندارم
نمی خوام مهرتو، تو دل بکارم
عاشق
نویسنده: مهدی(Bad...Boy)(سه شنبه 10/10/87 ساعت 1:0 صبح)

گفت ای جانان من،من عاشقی دلخسته ام
رهرو دیرینه ام، عهد رفاقت بسته ام
گفتمش زین پیشتر هم عهد ها بربسته ای
گفت بهر عشق تو آن عهد ها بشکسته ام
گفتمش آئین عشق و مهر ورزی خوانده ای؟
گفت افلاطون شدم ،دست حریفان بسته ام
گفتمش از درد هجر و سوز غم داری خبر؟
گفت از تکرار این درد مکرر خسته ام
گفتمش زین درد و غم پشت فلک می شکند
گفت: من کوهم به پای عشق تو بنشسته ام
گفتمش بر پاکبازی تا کجا داری نظر؟
گفت تا آنجا که از قید تعلٌق رسته ام
گفتمش آوارگی هم رسم و راه عاشقیست
گفت من زین پیشتر بار سفر بربسته ام
گفتمش دریا دلی هم در مرام عاشقست
گفت اقیانوس دل را موج ها بشکسته ام
گفتمش این سر سپردن تا کجا دارد دوام ؟
گفت گر رخصت دهی تا پای جان بنشسته ام
امیدوارم خوشت بیاد
این روزها
نویسنده: مهدی(Bad...Boy)(یکشنبه 8/10/87 ساعت 3:14 صبح)

این روزا ، دریای دل ، بدجوری طوفانی شده
آسمون این چشا ، بدجوری بارانی شده
این روزا ، جای یه چیزی ، توی قلبم خالیه
تکسوار رویاهام ، مترسکی پوشالیه
این روزا، انگار ازاین ، عالم و آدم بریدم
از تموم خوش به حالی هام ، دیگه دست کشیدم
این روزا ، عطر اقاقی رو ، دیگه دوست ندارم
یا اگر دارم ، دیگه حتی به روم نمیارم
این روزا ، توی دلم ، صدای غم رو میشنوم
میگه بعد ازین میام ، هر روز بهت سر میزنم
این روزا ، عشق و یقین ، از دل من فراریه
قصه ی تحمل هم ، حکایتی تکراریه
این روزا ، هیچ قسمی رو ، دیگه باور ندارم
اعتقادی هم به عشق و ، یارو یاور ندارم
این روزا ، شک میکنم ، به پاکیه زلال آب
حتی حرمت نداره ، دیگه برام تعبیر خواب
این شبا ، حتی چشام ، خوابهای رنگی ندارن
همه شون سیاه سفیدن ، که قشنگی ندارن
این شبا ، آسمون دلم ، چقدر بی ستارس
قصه های شب من ، همش کم و نیمه کارس
این شبا ، دیوهای قصه هام ، دیگه دود نمیشن
که جاشونو ، به فرشته های مهربون بدن
این روزا ، صدای بارونم دیگه تکراریه
مثل ضجه های اون ، ساعتهای دیواریه
ساعتی که تیک تیکش ، قلب سکوت و میشکنه
قصه ی رفتن عمرو ، داره فریاد میزنه
این روزا ، فکر میکنم ، فقط باید دعا کنم
اونی رو که گم شده توی دلم ، صدا کنم
شاید آفتابی بشه ، تو شب یلدای دلم
شایدم حل بکنه ، اینهمه درد و مشکلم
دلبر
نویسنده: مهدی(Bad...Boy)(دوشنبه 25/9/87 ساعت 6:41 عصر)

عجب آن دلبر زیبا کجا شد
عجب آن سرو خوش بالاکجاشد
میان ما چو شمعی نور می داد
کجا شد ای عجب بی ما کجا شد
دلم چون برگ می لرزد همه روز
که دلبر نیم شب تنها کجا شد
این شب ها
نویسنده: مهدی(Bad...Boy)(دوشنبه 8/7/87 ساعت 5:51 عصر)

این شب ها
چشم های من خسته است
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است
در امتداد نگاه تو
لحظه های انتظار شکسته می شود
و بغض تنهایی من
مغلوب وجود تو می شود
خداحافظ
نویسنده: مهدی(Bad...Boy)(پنج شنبه 13/4/87 ساعت 1:0 عصر)

خداحافظ گل لادن
تموم عاشقا باختن
ببین هم گریه هام از عشق چه زندونی برام ساختن
خداحافظ گل پونه
گل تنهای بی خونه
لالایی ها دیگه خوابی به چشمونم نمی شونه
یکی با چشمای نازش دل کوچیکمو لرزوند
یکی با دست ناپاکش گلای باغچمو سوزوند
تو این شب های تو در تو
خداحافظ گل شب بو
هنوز آوار تنهایی داره می باره از هر سو
خداحافظ گل مریم
گل مظلوم پر دردم
نشد با این تن زخمی به آغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
از این فصل سکوت و شب غم بارونو بردارم
نمی دونی چه دلتنگم از این خواب زمستونی
تو که بیدار بیداری بگو از شب چی می دونی
تو این رویای سر دم گم
خداحافظ گل گندم تو هم بازیچه ای بودی
تو دست سرد این مردم
خداحافظ گل پونه
که بارونی نمی تونی
طلسم بغضو برداره
از این پاییز دیوونه خداحافظ .....!

مثل یک مهتاب در آسمان تاریک قلبم نشستی و قلب مرا پر از نور محبت و
عشق خودت کردی....
مثل یک قناری در باغ سوخته قلبم نشستی و با صدای آواز دلنشینت قلب
مرا دیوانه آن احساس پاکت کردی......
مثل لیلی قصه ها آمدی و مرا مجنون خودت کردی. آری تو مرا عاشق خودت کردی
تو مرا گرفتار خودت کردی.......
آمدی و مرا با رویاهای عاشقانه ات همسفر کردی ، مرا با خود به دشت آرزوها بردی
و تمام آرزوهایم را زنده کردی ، دلم را پر از امید و دلگرمی کردی ، مرا در این دنیای
عاشقی دربه در کردی !
مثل یک شبنم بر روی چشمانم نشستی و مثل اشک یک عاشق بر روی گونه ام
سرازیر شدی .....
تو که آمدی درهای قلبم را طلسم کردم و بالای درگاه آن نوشتم ورود ممنوع!
قلب تو را در آنجا اسیر کردم ، اسیر محبت و دوست داشتن خودم کردم !
در این خانه دل سرخ تو را با خون عشق و هوای دوست داشتنم زنده نگه خواهم
داشت و با احساس پاکم درد دلهای عاشقانه ام را هر شب در گوشت زمزمه خواهم
کرد زندگیم....
کاری میکنم که دیگر لحظه ای ، حتی لحظه ای از این خانه سرخ خسته و دلسرد
نشوی ، به من وفادار باشی و مرا از ته قلبت دوست داشته باشی عزیزم....
از تمام دار این دنیا تنها همین قلب سرخ را دارم و اینک آن را با احساسی پر از عشق
به تو تقدیم کرده ام و دلم میخواهد تو نیز با احساسی پاکتر به آن وفادار باشی
عزیزم...
عزیزم من نیز میخواهم به همگان بگویم که دوستت دارم.....
قلم سرخ زندگی را برمیدارم به سوی قلب مهربانت می آیم و بالای درگاه آن
مینوسسم که : یکی را دوست میدارم تا دیگر کسی وارد آنجا نشود آن لحظه است
که قلبت تنهای تنها برای من است و من نیز تنهای تنها برای تو می باشم
با تو بودن
نویسنده: مهدی(Bad...Boy)(پنج شنبه 29/9/86 ساعت 1:56 عصر)

مینویسم،مینویسم از تو
تا تن کاغذ من جا دارد...
با تو از حادثه ها خواهم گفت
گریه این گریه اگر بگذارد
با تو از روز ازل خواهم گفت
فتح معراج ازل کافی نیست
با تو از اوج غزل خواهم گفت
مینویسم،همه ی هق هق تنهایی را
تا تو از هیچ، به آرامش دریا برسی
تا تو از همهمه همراه سکوتم باشی
به حریم خلوت عشق، تو تنها برسی
مینویسم،مینویسم از تو
تا تن کاغذ من جا دارد...
مینویسم همه ی با تو نبودن هارا
تا تو از خواب مرا به با تو بودن ببری
تا تو تکیه گاه امن خستگی ها باشی
تا مرا باز به دیدار خودِ من ببری
مینویسم،مینویسم از تو
تا تن کاغذ من جا دارد

سفر...
سفر همیشه قصه رفتن و دلتنگیه
به من نگو جدایی هم قسمتی از زندگیه
همیشه یه نفر میره و آدمو تنها می زاره
میره و یه دنیا خاطره پشت سرش جا می زاره
همیشه یه دله غریب یه گو شه تنها می مونه
یکی مسافر و یکی این ور دنیا می مونه
بیا و برای کوچه ای که بی تو لبریز غمه
ابری تر از آسمونش ابرای چشمای منه
بیا واسه خونه ای که محتاج عطر تن توست
بیا واسه پنجره ای که عاشق دیدن توست

لیست کل یادداشت های این وبلاگ